هوای دلتنگی

فقط تویی که هوایت هوای دلتنگی ست ...

 

...


برچسب‌ها:
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٢ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

من از میان همه ی شما منتظر کسی بودم که ... نیامد

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/۳/٢٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

http://s1.picofile.com/file/7279706448/Photo1158.jpg

تو اکنون در میان ما نیستی
 
اما چشمهای مهربان تو
 
در اندازه واقعی یک قامت بلند به ما خیره مانده است
 
تو سرشار از اعتماد بودی و لبخند های تو
 
نوید بخش هستی ما بود و وقار ما
 
تو با خیال یکی شدی
 
 
ای فانوس روشن زندگی ما ...

برچسب‌ها:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

 


هوای دفترم امشب هوای دلتنگی است

غرور و بغض و نیازم غریق یکرنگی است

دچار می شوم اینجا ... دچار یک غربت

تمام ثانیه هایم اسیر این جنگی است،

که در گرفته میان گریز و جا ماندن

در این هوای تمنا، چه جای دلسنگی است؟

بهانه های قدیمی هنوز بیدارند

برای من که غرورم شکسته این ننگی است

نباید از تو بگویم ... نباید از تو بخوانم

غرور لعنتیِ من دچار بیرنگی است

گذشته بودم و با خود خیال می کردم،

فقط تویی که هوایت هوای دلتنگی است

هنوز بعدِ فراقی که بین ما افتاد،

گمان ساده ی خامم به فکر همرنگی است

دوباره بی تو من امشب عروج خواهم کرد

به سوی خاطره هایی که از دلی سنگی است!
 
 
با تشکر فراوان از شاعر محترم (سرکار خانم نرگس عینی)



 


برچسب‌ها:
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

هیچ کس نپرسید؟

که سرنوشت پرستو های باز مانده از کوچ چه شد؟

مگر نگفته بودم که یک روز

آسمان به حال ما خواهد گریست؟

مگر نگفته بودم که یک روز

هیچ کلاغی بر هیچ بام گِلی ای نخواهد نشست؟

دنیا آمدیم تا عشق را جستجو کنیم

نمی دانستیم که جایی برای از دست دادن بود

نقاش ها بهار را سیاه و سفید نقش می زنند

هیچ دستی به سوی افتاده ای در راه

که لباسی از جنس خاک به تن کرده است

دراز نمی شود

مگر نگفته بود که یک روز

فقیر ها همانند برگ خزان زیر پاهایمان

له خواهد شد . . .؟

مگر نگفته بودم؟
. .
. .
تقدیم به کودکی که ...



برچسب‌ها:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()


 


در سر درس

معلم:

"بچه ها درس چه داریم"؟

"ریاضی"؟

"املا"؟...

همه گفتند: املا...

و شروع کرد معلم

بنویسید:

کسر بیچارگی ام ساده نخواهد گردید

تا که قصابی هست

مزه ی خار دهد

 هر علف سبز به دندان بزی

کد خدا "یاد علی"

قاعده ی دزدی را

به مباشر آموخت

بنویسید مباشر سر خط.

و مباشر چه کسی ست؟

در سر گردنه

دزدی به دعا مشغول است
 
از خدا میخواهد

یکنفر پا بگذارد به کمین...

مهربان است خدا میدانم.

نقطه از اول خط

بنویسید:

فصل بارندگی ِخوبی بود

گرچه سیلاب،

فقط خانه ی مرجان را برد

در عوض پسته ی اٌستا اکبر

قلقلک میدهد احساس بنی آدم را

نقطه از اول خط

بنویسید:

پاسبان احمد اگر بیدار است

نه از آنروی که دزدی

به در ِ خانه ی ملت نرود!

فقط علت اینست:

که جناب ِخود او

مرشد دزدان باشد

نقطه از اول خط

بنویسید:

ساده است زندگی ملتِ ما

شکر ِخدا!

برج سازی ِ آقا،

حکم ِالهی دارد

من دعا خواهم کرد

عدد مرتبه اش تا که به پنجاه رسد

تا شفاعت بکند بلکه مرا آن دنیا

نقطه از اول خط

بنویسید...

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

  

 
این همه آدم و اندازه ی یک دنیا درد

چه کنیم آخر این قصه من وما با درد؟

من دلم می شکند قصه تمامش این نیست

تازه این اول راه است ببین کو تا درد

اولش گفتم از این شانس بد است این نکبت

بعد دیدم که نه من بلکه تمام ما درد...

جامعه مثل کلافی است، گره خورده به هم

یک نفر دردسر و یک دو نفر هم پا درد...

تفرقه درد بزرگی است، اگر می دانیم

سهم ما چیست که کردیم سکوت الا درد؟

بازمی خواست سیاسی بشود حرف دلم

با تشر گفتمش ای دل که خفه خون... یا درد

جای کس نیست کسی تا که بفهمد دردش

این همه آدم واندازه ی یک دنیا درد...

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

 

آرزو ها میمیرند

امید ها می پوسند

نور ها خاموش می شوند

و این ذهن من است که همچنان

میان آدمها آزار میبیند

کاش خودکشی گناه نبود

این چه رسمیست که برای آزاد شدن

از زجر ها و درد ها

باید زنده ماند تا مرد!

من عدالت را به ازادی شنیده ام

و می دانم آزادی یعنی مرگ

و چرا در این همه سخن

این همه دم از عدالت

حق داشتن عدالت ندارم...

روز و شب را

ماه و سال را

به امید عدالت

به امید مرگ

زنده ام...

!!!


برچسب‌ها:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()



کاتب بنویس از رنج تاریخ انسان

قصهء محرومان

قصهء شوکت شاهان

کاتب بنویس با خون خود بنویس

کاتب اینبار بنویس حقیقت تاریخ بشر را بنویس

در میان صفحات عمرت

در نهان تاریک خانهء ذهنت

من صداقت را اینبار

با کوله باری از هزاران رنج و حرمان

و پیکری مجنون صد هزاران تازیانه به نام حقوق انسان

و پاهایی خسته و خلیده از هزاران خس و خاشاک

در تاریخی به و سعت زمین

و در عرض انسان

و به وزن تمام صفحاتش

با چشمانی که دور زمانیست غریبند با روشنایی

به انتظار نشسته ام





 


برچسب‌ها:
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

فرشته های خیابانی

بالهایشان گم شده است

دلهایشان سیاه

غم در دوچشم بی پناهشان

می رقصدو میشورد هر چه زیبایی را

در تن بی جانشان

لاشه های بی هویتی نقش می بندد

لاشه هایی که هزاران کرکس دارد

فرشته های شهر

در میان سایه های اهنین گم شده اند

با غروب افتاب

خالی از هرچه عشق شده اند

غم تو، شهر را سیاه پوش نکرد

پرچم سیاه را برتن شهر نکرد

ختم وچهلم وسال هم نداشت

اگرمولای من بود

میگفت

غم دلهای کوچکشان بخورید

که سالهاست سیاه پوششان شده ام


برچسب‌ها:
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

در میان صفحات تاریخ بشر
...
واژه ای به نام انسان گمشده است
...
وبر روی لبهای من
...
یعنی انسان
...
بوسه های خنده گمشده اند
...
و در میان قلب من
...
واژه ای به نام محبت
...
و از نگاه من
...
فرصتی برای روشنایی
...
و از ذهن من
...
لحظه ای برای تفکر
...
دریغ شده اند
.........................................

 

واژهء صلح در میان این چکامهء خون

چیزی بیش از درک واقعیت تلخ خصومت هاست

واژهء صلح یعنی قلب حقیقت معنی بودن من؛ یعنی: یک انسان
 
 و آزادی از نظر آن ها یعنی شکم  پارگی
 
و قتل عام انسان
 
و حرمت انسان یعنی...


برچسب‌ها:
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

چند گنجشک شهر

خواب روستا می بینند!

این روزهای کسالت بار و چرک گرفته

" باد هم زورش می آید کمی بوزد"

گنجشک های عصبی

نکند

خواب کوچ را

برای درخت های خیابان ،

زمزمه می کنند!!

روزنامه ها هم بدرد مچاله شدن می خورند

آخر!

هیچ روزنامه ای تیتر نمی کند

تصادف یک خروار ماشین

با گنجشکانی که پرواز را تجربه می کردند

کسی

به گنجشک ها بگوید

تجربه امروز،

بوی مرگ می دهد.

می دانم

یک وجب آسمان

کفاف پرواز نمی دهد هرگز

پس بگذار گنجشک ها،

در خواب روستا

آسوده پرواز کنند.

مبادا

گنجشک روستا،

خواب شهر ببیند!!

برچسب‌ها:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

هر طرف بر همه کس رنج و بلا می بینم

خواب بر چشم و همه خواب نما می بینم

 گَردِ  ویروس  عجیبـــی به فضا   پیچیده

خلق آلوده ی  طاعــون و وبـا می بینم

 عده ای مفلس و بیچاره و در خود مانده

دیگری  غرق ِ  به  گرداب  بلا می بینم

همچو ضحاک کسی در پی اکسیر حیات

کــــاوه و مغز جوانان کــــه فدا می بینم

 نا کسان ظاهر خوش رنگ و ریایی  دارند

گرگ ِ درنده  چنین  میش نما  می بینم

 پرده افتاد و ز تقوا اثـــری پـــیدا  نیــست

حرمت ِ آل ثنــا  رو  بـــه فـــــنا می بینم

گیج و آشفته ام از  این همه نیرنگ و ریا

بادو چشمم چه بگویم که چِها می بینم

((خرده بر حرف ِ درشت ِ من ِ آزرده مگیر))

مکن  این گونه ملامت، که خطا می بینم

چو کلاغی  که هراسانم و  آشفته خیال

همه را مثل خودم  بی سرو پا می بینم!


برچسب‌ها:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

می خندم به جهانی که در ان

ادمک های یخی یکدیگر را می بلعند

می خندم به تمامی که می پندارند

 در خیال خام خود که جهان

 محصور دستان نحیف انهاست

می خندم به هر ان چیزی که

 جدا می سازد

از حقیقت ، از صداقت،از شهامت

من را،

می خندم به سر انجامی که

غرق در جهل خود پندارد

از سر اغاز اوست این انجام

می خندم به تمام دنیا

با وجود اینکه هیچ ندارند

تسلط بر خویش

خود را قادر بر حق دانند

می خندم بر کسانی که از سر نادانی

از ندانستن عمق معنی

این گروهک هارا ،،،

رستگاران جهان می نامند

               ..،،..


برچسب‌ها:
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

روزی از این امروزها پرواز خواهم کرد                         

بر بالهای مرگ ، من ، آغاز خواهم کرد

دست خدا در دست ِ من، رقصی ست شورانگیز 

در رقص ِ انسان با خدا، اعجاز خواهم کرد

اجرای این کنسرت در تالار ِ افلاکی ست 

غوغای بکر   وشورشی در جاز خواهم کرد

روزی از این امروزها نزدیک ِ نزدیک است                     

این نغمه را  فوق  ِ تصور، ساز خواهم کرد

باور کن عزرائیل ،زیباتر از رویاهاست 

من رمز ِ این نا گفته ها را باز خواهم کرد

با من بیا   افلاکیان اینجا همه جمعند 

من عرش را امشب ،غزل پرداز  خواهم کرد

مرگ من آغاز یست در یک راه ِ بی پایان  

میلاد ِ خود را بعد از این ابراز خواهم کرد

فصل ِ زمین یک فصل ِ کوتاهست و بی بنیان

فصل ِ ابد را بعد از این ،آواز خواهم کرد

روی زمین انسان بکارید و همین کافیست

با جمله ی کوتاه ِ  خود، ایجاز خواهم کرد

یک آزمون ِ  تستی و تشریحی از ماهاست

باور نداری؟؟ ؟ پاکتت را  باز خواهم کرد


برچسب‌ها:
نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

دیرگاهی است که در این گوشه شهر

دل من درگیر است

دل من می خواهد که در این باد سحر

به افق پرگیرد

دیرگاهی است که در این گوشه دل

بغضی در حنجره ام در گیر است

چشم من می خواهد

دلی در برگیرد

دیرگاهی است که در این گوشه بغض

عربده ای درگیر است

دل من می خواهد

نعره ای سرگیرد

دیرگاهی است که در این لحظه شوم

روح من می خواهد

بوسه ای از لب مردن گیرد

دیرگاهی است......

برچسب‌ها:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

براستی باران چیست؟

قطرات پاکى از دل آسمان؛
 
هدیه اى ازطرف خداوند..

براى چشمان بى اشک پسرک

وقتى روى گونه هایش مى چکد!
..
واینبار پاکترین اشک یعنى اشک آسمان،

برروى پاکترین چشم یعنى چشم پسرک عاشق
.
چه فکر نازک غمناکى
 
عجب تصور سهراب گونه اى!!

برچسب‌ها:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

دنیای بی جان ها

دنیای آدم ها

کوچه های سرد و بی سامان

آسمان ...

خاکستری تنگ و بی باران

دل شکستن ها

هم ندیدن ها

بی احساس رفتن ها

عجب رسمی است اینجا

رسم انسان نبودن ها

آهای

ای فرزند آدم

ای غد و مغرور و سرکش

ای بی شرم و بی وجدان

خدا اینجاست

خدا با این همه نور و صفا اینجاست

خدا در دل های انسان هاست

و تو

تو ای نادان بی همتا

شکستی دلی که جایگاه آن یکتاست

و من اینجا

در این دنیای بی عشق

در این دنیای خواب آلود و کاهل

مانده از هر سو و هر دوران

نشسته نگاهم به هر کوی و هر دالان

عجب دنیایی است اینجا

دنیای بی جان ها

دنیای آدم ها

            


برچسب‌ها:
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

 

راست می گویم

درست

چرا هیچ کس مرا باور ندارد؟

چرا هیچ کس میان حرف ِ مردان ریا کار با من

مرا صادق نمی داند؟

نمی دانم

نمی دانم ، ولی شاید که باید نادرست بود

دروغ گفت.

همچو آنانی که در بیهوده گفتن غرق می باشند

همچو آنانی که حرف راست را هم حق نمی دانند

همچو آنانی که شهد دلنشین یک دروغ را

به طعم تلخ راست گفتن نمی فروشند .

من اما؛

راست می گویم

درست .

اگرچه بی نصیب باشم

اگرچه من پریش باشم

اگر چه با دروغی پیش جمعی من عزیز باشم .

  نمی گویم

  نمی گویم

  نمی گویم


راست می گویم

درست

چرا هیچکس مرا باور ندارد؟


برچسب‌ها:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

انگار که در گل گیر کرده ایم


آدم می کشند به راحتی، بی ترس


دروغ می گویند به راحتی، بی شک


دشنام می دهند به راحتی، بی شرم


حق مان را پایمال می کنند به راحتی چون گل


درعوض اما ما


پای حرف هایشان می نشینیم


باورشان می کنیم


جیک نمی زنیم


فقط بعضی وقت ها می گوییم:


درست می شود

 
انگار که در گل گیر کرده ایم


برچسب‌ها:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()

اکنون در باره ی من:


من مَردَم، یا مردُم، یا مُردَم؟


هم مَردَم، هم مردُم، هم مُردَم،


اما با کدام مایه مَردی کنم؟


و با کدام مَردُم بسازم؟


و با کدام اُمید بمانم؟


پس من، مُرده ام...


هیچم درپوچی،


دردم در بی درمانی،


زخم ام از بی مرهمی،


زردم، نه سلطان جنگلم!


برادری نزارم!


سرخم از سیلی،


آبی ام از شرمساری،


سبزم در دشتِ گل های حسرتی،


سپیدم چُون آبستنِ توفانم،


سیاهم از تبعیض،


کبودم از تازیانه ی شب!


خاکستری ام از بقایای تندیسم،



پس کیستم؟ در کجایم؟ از کجا آمده ام؟


به کجا خواهم رفت؟


اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟

لطفا چند لحظه سکوت!


انگار از مشرق آمده، و به مغرب می روم،


شاید هم در جستجوی خانه ی کدخدا هستم


تا از سکوت دهکده و سو سوی چراغ نفتی


به آرامش برسم


اما افسوس که...؟!



برچسب‌ها:
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط منصور طباطبایی نظرات ()


آخرين مطالب
» چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٢
» جمعه ۱۳٩٤/۳/٢٩
» تقدیم به پدر مهربانم
» هوای دفترم امشب هوای دلتنگی است
» 30 30 !
» نقطه از اول خط
» درد...
» درگذشت عدالت...
» شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧
» پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸

Design By : RoozGozar.com