هوای دلتنگی

دیریست که بر این خلق زخم میزنی


ای فقر، ای الهه ی ویران نشین درد


نقاش چیره دستی و بی رحم میزنی


بر کهنه خرقه های زمین نقشهای سرد


در لابه لای شکاف دیوارهای خیس


متن حضور تو را میتوان نوشت


یا در میان گریه ی مشکوک کودکی


آواز شوم تو را میتوان گرفت

تا ملک بوده وشاهی و دولتی


با رعیتان زمین هم آغوش بوده ای


یادت که هست تازه عروسان شاد را


پژمرده در شب اربابها نموده ای

از ناز شست تو دیوارها شد بنا


اما چه پشتها که به رقت خمیده شد


چون شاهکاری به جا مانده است زتو


آن لکه ها که به دامن تنتیده شد

ما را خیال وجود تو هیچ نیست


ما نقش قالیمان جای پای توست


هر دم به کدام حادثه تحدید میکنی؟


دیریست که سینه نشان خدنگ توست

پس بیخبر مباش که هر آینه از وجود تو


پروانه ها به جای جای زمین پر کشیده اند


آرام باش که مبادا رها شوند


این پیله ها که به بالت تنیده اند


این سینه هست و ذکر شکیبایی و دعا


تا اینچنین به کنج مدارا نشسته ایم


امروز اگر امیر لشکر تقدیر گشته ای


خندان مشو که وعده ز فردا گرفته ایم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

http://s1.picofile.com/file/7279706448/Photo1158.jpg

تو اکنون در میان ما نیستی
 
اما چشمهای مهربان تو
 
در اندازه واقعی یک قامت بلند به ما خیره مانده است
 
تو سرشار از اعتماد بودی و لبخند های تو
 
نوید بخش هستی ما بود و وقار ما
 
تو با خیال یکی شدی
 
 
ای فانوس روشن زندگی ما ...
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

قلب مهربان پدر از تپیدن باز ایستاد ولی نبض خاطراتش بر لحظه لحظه زندگیمان میزند

پدری که قامتش تکیه گاهمان بود و وجودش امید حیات مشیت الهی بر آن گرفت تا این

مهربان پدر رخت سفر بر تن کند و بر سینه خاک منزل گزیند.

 

به مناسبت سومین روز درگذشت خادم اهل البیت علیهم السلام


پدر مهربانم

شادروان سید محمد صادق درافشان طباطبایی

 

 

 


 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

 


هوای دفترم امشب هوای دلتنگی است

غرور و بغض و نیازم غریق یکرنگی است

دچار می شوم اینجا ... دچار یک غربت

تمام ثانیه هایم اسیر این جنگی است،

که در گرفته میان گریز و جا ماندن

در این هوای تمنا، چه جای دلسنگی است؟

بهانه های قدیمی هنوز بیدارند

برای من که غرورم شکسته این ننگی است

نباید از تو بگویم ... نباید از تو بخوانم

غرور لعنتیِ من دچار بیرنگی است

گذشته بودم و با خود خیال می کردم،

فقط تویی که هوایت هوای دلتنگی است

هنوز بعدِ فراقی که بین ما افتاد،

گمان ساده ی خامم به فکر همرنگی است

دوباره بی تو من امشب عروج خواهم کرد

به سوی خاطره هایی که از دلی سنگی است!
 
 
با تشکر فراوان از شاعر محترم (سرکار خانم نرگس عینی)



 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

صد سال ره مسجد و میخانه بگیری

عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری

بشنو از پیر خرابات تو این پند

هر دست که دادی به همان دست بگیری

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

هیچ کس نپرسید؟

که سرنوشت پرستو های باز مانده از کوچ چه شد؟

مگر نگفته بودم که یک روز

آسمان به حال ما خواهد گریست؟

مگر نگفته بودم که یک روز

هیچ کلاغی بر هیچ بام گِلی ای نخواهد نشست؟

دنیا آمدیم تا عشق را جستجو کنیم

نمی دانستیم که جایی برای از دست دادن بود

نقاش ها بهار را سیاه و سفید نقش می زنند

هیچ دستی به سوی افتاده ای در راه

که لباسی از جنس خاک به تن کرده است

دراز نمی شود

مگر نگفته بود که یک روز

فقیر ها همانند برگ خزان زیر پاهایمان

له خواهد شد . . .؟

مگر نگفته بودم؟
. .
. .
تقدیم به کودکی که ...


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابد جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و اهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد شیشه نازک تنهایی من

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |


 


در سر درس

معلم:

"بچه ها درس چه داریم"؟

"ریاضی"؟

"املا"؟...

همه گفتند: املا...

و شروع کرد معلم

بنویسید:

کسر بیچارگی ام ساده نخواهد گردید

تا که قصابی هست

مزه ی خار دهد

 هر علف سبز به دندان بزی

کد خدا "یاد علی"

قاعده ی دزدی را

به مباشر آموخت

بنویسید مباشر سر خط.

و مباشر چه کسی ست؟

در سر گردنه

دزدی به دعا مشغول است
 
از خدا میخواهد

یکنفر پا بگذارد به کمین...

مهربان است خدا میدانم.

نقطه از اول خط

بنویسید:

فصل بارندگی ِخوبی بود

گرچه سیلاب،

فقط خانه ی مرجان را برد

در عوض پسته ی اٌستا اکبر

قلقلک میدهد احساس بنی آدم را

نقطه از اول خط

بنویسید:

پاسبان احمد اگر بیدار است

نه از آنروی که دزدی

به در ِ خانه ی ملت نرود!

فقط علت اینست:

که جناب ِخود او

مرشد دزدان باشد

نقطه از اول خط

بنویسید:

ساده است زندگی ملتِ ما

شکر ِخدا!

برج سازی ِ آقا،

حکم ِالهی دارد

من دعا خواهم کرد

عدد مرتبه اش تا که به پنجاه رسد

تا شفاعت بکند بلکه مرا آن دنیا

نقطه از اول خط

بنویسید...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

  

 
این همه آدم و اندازه ی یک دنیا درد

چه کنیم آخر این قصه من وما با درد؟

من دلم می شکند قصه تمامش این نیست

تازه این اول راه است ببین کو تا درد

اولش گفتم از این شانس بد است این نکبت

بعد دیدم که نه من بلکه تمام ما درد...

جامعه مثل کلافی است، گره خورده به هم

یک نفر دردسر و یک دو نفر هم پا درد...

تفرقه درد بزرگی است، اگر می دانیم

سهم ما چیست که کردیم سکوت الا درد؟

بازمی خواست سیاسی بشود حرف دلم

با تشر گفتمش ای دل که خفه خون... یا درد

جای کس نیست کسی تا که بفهمد دردش

این همه آدم واندازه ی یک دنیا درد...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |


ly2byn3yp1w91sz1prj.jpg

 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند


وندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادند

 

 چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

 

ان شب قدر که این تازه براتم دادند

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

3ss59qndgatxo40biauz.jpg

آرزو ها میمیرند

امید ها می پوسند

نور ها خاموش می شوند

و این ذهن من است که همچنان

میان آدمها آزار میبیند

کاش خودکشی گناه نبود

این چه رسمیست که برای آزاد شدن

از زجر ها و درد ها

باید زنده ماند تا مرد!

من عدالت را به ازادی شنیده ام

و می دانم آزادی یعنی مرگ

و چرا در این همه سخن

این همه دم از عدالت

حق داشتن عدالت ندارم...

روز و شب را

ماه و سال را

به امید عدالت

به امید مرگ

زنده ام...

!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |



رویای دوباره ایست تورا در اغوش امواج نیلی ارزوها دیدن

شب ترانه ای نیست تا بگویم

ارمانیترین لحظه خیال مرا به کوک ثانیه های تا ابد خاموش دیار ابی ها میبرد

من رویایی دوباره ای را چشم انتظارم

...

شعری از جنس لحظه ها

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

کجا رفتی اسطوره؟؟؟

 

تا که بودیم نبودیم کسیخیال باطل کشت ما را غم بی‌ هم‌نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند ناراحتخفته بودند که بیدار شدند

قدر این جام بدانیم که هست افسوس نه همان لحظه که افتاد شکست

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

قطره های اشکم

با نفس های باد!

رقص کنان میریزند

بر جاده های همیشه خالی زندگیم...!

و زندگی با دستانی گره کرده

میکوبد بر پل هایی که ساخته ام

برای فرار از تنش های تلخ آینده..

برای سفر به گذشته!

اما وجود من بی خبر از اینکه

گذشته...

آینده ای بود برای گذشته های گذشته ام

گذشته ای که نمیدانم

آینده آینده اش در این گرداب زندگی

چه میشود...!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط منصور نظرات () |

!!!
                                                                                                  
قرن معاصر ؛قرن وحشت

قرن کشتارهای جمعی؛قانونی

قرن؛قرن قتل عام انسان

قرن؛قرن ترس،قرن اضطراب

قرن ؛قرن مرگ انسان با اجماع یک جهان

قرن؛قرن بیزاری از آئین انسان زیستن

قرن معاصر؛ قرن تزویر و دروغ،قرن جنون

قرن؛ قرن دین های سیاسی ،آئین های پوشالی،سیاست های نظامی

قرن ؛قرن مرگ انسان با قانونی به نام آئین حقوق انسان زیستن

قرن؛قرن تپش آئینه ها در پناه خدایگان قدرت؛خدایگان نیرنگ و ریا

قرن؛قرن تهمت ،قرن افترا

قرن؛ قرن گمان،قرن وهم،قرن انتظار

قرن؛قرن رقص بر بالین مردگان

یعنی:قرن؛قرن مرگ اخلاق،قرن؛قرن مرگ انسان

قرن؛قرن مرگ ،قرن ختم سرنوشت تاریخ بشر

قرن،قرن نسخ آئین راست زیستن

قرن؛قرن رقص بر بالین مردگان

یعنی:قرن؛قرن مرگ اخلاق،قرن؛قرن مرگ انسان

!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |



کاتب بنویس از رنج تاریخ انسان

قصهء محرومان

قصهء شوکت شاهان

کاتب بنویس با خون خود بنویس

کاتب اینبار بنویس حقیقت تاریخ بشر را بنویس

در میان صفحات عمرت

در نهان تاریک خانهء ذهنت

من صداقت را اینبار

با کوله باری از هزاران رنج و حرمان

و پیکری مجنون صد هزاران تازیانه به نام حقوق انسان

و پاهایی خسته و خلیده از هزاران خس و خاشاک

در تاریخی به و سعت زمین

و در عرض انسان

و به وزن تمام صفحاتش

با چشمانی که دور زمانیست غریبند با روشنایی

به انتظار نشسته ام





 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط منصور نظرات () |

Design By : Night Melody